بعد مدتها برگشتم :))
ولی جدا الان نگاه میکنم به وضعیتم و به دو پست قبلی میفهمم که واقعا خیلی چیزها مونده و وقت هم نیست :/ واتدهفاک؟! یعنی الان من کلی کتاب تو ذهنم هست که بخونم، ولی اصلا وقت ندارم شروع کار کنم :/ البته حدودا یکماه پیش ۱۹۸۴ تموم شد :)) واقعا منو به فکر فرو برد و {خطر اسپویل!} یکی از سوالهایی که احتمالا هیچوقت نفهمم جوابش چی میشه، اینه که جولیا جاسوس بوده یا نه؟ :)) خلاصه کتاب قشنگی بود...
همون موقع رفتم سراغ کتابای کامو، به صورت خاص غریبه، ولی از سانسور شدن ۱۹۸۴ و عامهپسند دل خوشی نداشتم، تصمیم گرفتم برای اولین بار کتاب زبان اصلی بخونم :)) یهو دیدم زبان اصلیش فرانسهست!(با خودم چی فکر کرده بودم :)) ) و بعدش رفتم سراغ ترجمهی خوب انگلیسیش و دیدم یه بحثی هست که انگار ترجمههای انگلیسیش همچین خوب نیستن حتی! و خب احتمالا ترجیح بدم همون فارسی رو بخونم...
بگذریم از بحث کتاب. به صورت کلی خیلی تنها شدم :) قبلا هم که تنها بودم ولی کرونا و قرنطینه به صورت سنگینی سایه انداخته... ولی یک چیزی هست، حالا من و آینده خودم که با خودم تعارف نداریم :))، آدم یه دسته خواسته داره، یه دستهش به خود شخص برمیگرده یه دستهش به تعاملش با دیگران، حالا اینا یک برهمنهیهایی هم دارنا ولی فعلا فرض کنیم دو دستهن و برهمنهیهارو هم بین این دوتا تقسیم کنیم. و خب یک اچیومنتهایی وجود داره تو هر حالت و یهویی میبینی تو یه قسمت خوبی و از خودت راضیای ولی تو قسمت دیگه میلنگی و هرچی که از اون قسمت میخوای رو یه آدم دیگه که زیاد باهاش برخورد داری، داره :)) حالا ممکنه اون آدم ضعفایی تو قسمت اول داشته باشهها! هیچکس (احتمالا) دقیق نیست خلاصه... ولی بهرحال اون هرچی که میخوای رو داره (، شاید یه چیزهایی نداره که داری) و خب این باعث میشه حس بدی داشته باشی بهش :)) انگار حقت رو خورده. در حالی که زندگی خودش رو کرده و تو هم زندگی خودت رو کردی، و اینکه مشکل داری تو این بخشها همش تقصیر بقیه نیست و خودت میتونی(، اگر بخوای، اگر سنگاندازی نکنن،) درست کنی همه چیز رو... ولی خلاصه اون حس بد هست و احتمالا کمرنگتر شه. یکم حالا بد گفتم اینارو ولی امیدوارم منظور رسیده باشه :))
دیگه چی؟ آها اینکه مجبوری برای اینکه یک فرد ضربهی بیشتری نخوره، یک ضربهی لحظهای بزنی بهش بده :) مخصوصا اگر این ضربهی لحظهای دردش بمونه و حتی کارآمد نباشه! اونوقت صرفا یه ضربه زدی به طرف و هیچ دردی دوا نکردی! حالا یه سناریو دیگه هست که درد ازش دوا شه ولی ندونه اصلا چه دردی در انتظارش بود و دوا شده اون درد :)) فکر میکنه صرفا ضربه زدی و رفتی.
فعلا همین دیگه! ۱۴:۳۹
برچسب:
نویسنده: سینا محمدپور